برتولت برشت:

ریسمان پاره را می توان دوباره گره زد

دوباره دوام می آورد

اما هر چه باشد ریسمان پاره ای است

شاید ما دوباره همدیگر را دیدار کنیم

اما در آنجا که ترکم کردی

هرگز دوباره مرا نخواهی یافت ....

من"

مـن زنــم
همان ضعيفـه ای كه بـوی تنــش مـــردانـگيت را به زانـو در ميـاورد !
مـن زنــم
همان نـاقص العقلی كه تـمــام تــو را از چـشمانـت ميفهمد !
مـن زنــم
همان جـنـس دومـی كه تـو برايـش اولين و آخريـنـی !
مـن زنـم
همان زيبـای لطيفی كه با تـمــام مــردانگيت روزی هزار بار اعتـراف ميكنی
بدون من هيچـی !

درس:

بعضی از درس هایی که توی خانواده یاد گرفتیم:

بهداشت:
اگه می‌خواید همدیگه رو بکشید برید بیرون؛ الان اینجا رو تمیز کردم!
منطق:...
به خاطر اینکه من میگم!
آینده نگری:
اگه از تاب بیفتی، محاله ببرمت خرید!
آداب اجتماعی:
وقت غذا، دهنت رو ببند!
اصلاح رفتار:
مثل بچه آدم رفتار کن!
انتظار:
بذار برسیم خونه ....!
کنایه:
گریه می کنی؟ الان یه کاری می کنم واقعا اشکت در بیاد!
ژنتیک:
یه اخلاق خوب داری؛اونم به من رفته!
دانش و خرد:
وقتی به سن من برسی، می‌فهمی!
عدالت:
امیدوارم یه بچه گیرت بیاد عینِ خودت...گُـــه!
 

فریدون مشیری:

گفته بودی كه چرا محو تماشای منی؟

و آنچنان مات كه يكدم مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود...

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی!!

نیچه:

عشق ناگهانی مردی به زنی از کجا می آید؟... تنها از حساسیت نیست؛ بلکه اگر مردی در موجودی احساس ضعف و نیازمندی به کمک کند و در عین حال او را دارای روحی عالی ببیند ، در خود یک طغیان روحی حس می کند ؛ هم متآثر می شود و هم نیش می خورد. عشقِ بزرگ از همین جا سرچشمه می گیرد

انسانی بسیار انسانی

عشق:

بگذار عشق مال کسانی باشد که
سفاهتِ عاشق پیشگی دارند
من و تو ... شجاعت عاقل بودن داریم
آنقدر که بدانیم
وقتی که عشق از در می آید...
رنج است که با آن
خروار خروار ، بر سر ، آوار میشود.

سیمین دانشور:

باید باکره باشى ..
باید پاک باشى ...
براى آسایش خاطر مردانى که پیش از تو پرده ها دریده اند

چرایش را نمیدانى فقط میدانى قانون است، سنت است ، دین است...
قانون و سنت را میدانى مردان ساخته اند

اما در خلوت مى اندیشى به مرد بودن خدا و گاهى فکر میکنى شاید خدا را نیز مردان ساخته اند!!


شاملو:

 
بر کدام جنازه زار می‌زند…؟... در آستانه
...........................................................
بر کدام جنازه زار می‌زند این ساز؟
بر کدام مُرده‌ی پنهان می‌گرید
این سازِ بی‌زمان؟
...
در کدام غار
بر کدام تاریخ می‌موید این سیم و زِه، این پنجه‌ی نادان؟

بگذار برخیزد مردمِ بی‌لبخند
بگذار برخیزد!

زاری در باغچه بس تلخ است
زاری بر چشمه‌ی صافی
زاری بر لقاحِ شکوفه بس تلخ است
زاری بر شراعِ بلندِ نسیم
زاری بر سپیدارِ سبزبالا بس تلخ است.
بر برکه‌ی لاجوردینِ ماهی و باد چه می‌کند این مدیحه‌گوی تباهی؟
مطربِ گورخانه به شهر اندر چه می‌کند
زیرِ دریچه‌های بی‌گناهی؟

بگذار برخیزد مردمِ بی‌لبخند
بگذار برخیزد!

۱۸ شهریورِ ۱۳۷۲