مي گويند هرچه بكاري آنرا درو مي كني . اگرما بدبخت و غمگين هستيم، به آن معناست كه بذر بدبختي كاشته ايم. هيچكس ديگر براي ما بدبختي نمي آفريند . البته بين كاشتن و دروكردن فاصله ا ي وجود دارد و بدليل آن فاصله ، گمان مي كنيم كسي ديگر مسوول است . آن فاصله ما را مي فريبد . مسووليت كامل زندگي ات را بعهده بگير. اگر زندگي ات زشت است ، احساس مسووليت كن . اگر زندگي ات چيزي جز رنج و عذاب نيست، مسوول آن باش. در آغاز بسيار سخت است كه بپذيري « من مقصر اصلي زندگي جهنمي خود هستم » اما فقط در آغاز چنين است. بزودي درهاي دگرگوني به رويت باز خواهند شد، زيرا اگر من مسوول زندگي جهنمي خود باشم پس مي توانم بهشت را نيز بيافرينم. اگر من اين همه رنج و بدبختي آفريده ام پس همچنين مي توانم بسي شور و سرمستي بيافرينم. مسووليت پذيري، با خود آزادي و آفرينندگي مي آورد. لحظه اي كه آگاه شوي هر آنچه كه هستي آفريده خود توست، از بند اسارت تمام عوامل و شرايط بيروني آزاد مي شوي. آنگاه همه چيز به تو بستگي خواهد داشت. مي تواني ترانه هايي زيبا بخواني. مي تواني زندگي را جشن بگيري. مي تواني بزم شادي برپا كني. هيچكس قادر نيست مانع آن شود. اين شان انساني توست. خدا براي فرد احترامي بسيار قايل است و انسان فقط زماني به فرد تبديل مي شود كه تمام مسووليتهاي خود را به عهده گيرد...
فرزندم! من چند سال از تو بزرگترم ، فقط همین برای پرواز موقعیتهای بیشتری داشتم و بیشتر هم زمین خوردم معنیش این نیست که از تو عاقل ترم ؛ معنیش این است که بیشتر سختی کشیده ام ، در جاده های بیشتری قدم گذاشته ام ، فقط همین از دویدن خسته شده ام در حالی که تو تازه خزیدن را یاد میگیری ، به سمت جایی میروی که من آنجا بودم و میدانم که در آنجا خبری نیست فرزندم! من چند سال بیشتر از تو تجربه دارم ، فقط همین...
نمي توانيم از خود فرار كنيم. هيچ راهي وجود ندارد. راهي براي فرار از تنهايي وجود ندارد. هرچه بيشتر بكوشيد از تنهايي فرار كنيد، احساس تنهايي بيشتري خواهيد داشت. اگر تنهايي را بپذيريد، آنرا دوست بداريد و از آن لذت ببريد، خواهيد ديد كه از ميان مي رود و اگر هم باقي بماند، زيبايي خاص خودش را خواهد يافت. ما تنها خلق شده ايم و تنهايي، آزادي ماست. تنهايي مقابل عشق نيست. در واقع، فقط كسي كه تنهايي را پذيرفته است، مي داند چگونه عشق بورزد. اين تناقض عشق است؛ تنها كسي كه تنهاست، مي تواند عشق بورزد و تنها كسي كه عشق مي ورزد، تنها مي شود. تنهايي و عشق با هم اند، پس اگر نمي توانيد تنها باشيد، نمي توانيد عاشق باشيد. در اينصورت، اين به اصطلاح عشق شما، فرار از خودتان است. اگر نمي توانيد در تنهايي با خودتان ارتباط برقرار كنيد، چگونه مي توانيد با ديگري رابطه داشته باشيد؟ عشق مصنوعي در جهان وجود دارد كه در آن انسانها مي كوشند از خودشان فرار كنند. در اين عشق، هر دو طرف مي خواهند ماواي خود را در وجود ديگري بيابند. اين يك فريب دو طرفه است. تنهايي ما جزيي از وجود و فرديت ماست. از تنهايي شروع كنيد. حتي عشقتان بايد از تنهايي آغاز شود. در اينصورت، قادر خواهيد بود واقعا عشق بورزيد...